گر گُل است اندیشه تو، گُلشنی
مروری بر نظریه رفتار درمانی عقلانی – هیجانی
علیرضا عباسی
«رفتار درمانی عقلانی - هیجانی» نظریهای روانشناختی است که در دهه ۱۹۵۰ میلادی توسط آلبرت الیس روانشناس و روان درمانگر آمریکایی پایهگذاری شد. این رویکرد در بخش روان درمانی، نوعی رفتار درمانی شناختی (CBT) و شکل پیشگام آن است. این نظریه بر این بنیان استوار است که آنچه آدمی را سراسیمه، نگران، ناراحت، مضطرب، افسرده، رنجور و نابسامان میکند و زیر بنای گرفتاریهای روانی و اختلالهای رفتاری است فقط و فقط رویدادهای پیش آمده در زندگی نیست بلکه نوع نگاه، نگرش، سامانه اعتقادی و روی هم رفته باورها و جهان نگری های فلسفی راجع به زندگی است که به چنین گرفتاریهایی میانجامد. این همان سخنی است که اپیکتتوس، فیلسوف رواقی ۲۰۰۰ سال پیش به روشنی گفته بود: « رویدادها آدمیان را ناراحت و نابسامان نمیکنند. بلکه نگرش آدمیان به رویدادها است که باعث نابسامانی آنها میشود». « رفتاردرمانی عقلانی-هبجانی» باورها و اندیشههای نابخردانه و ناسنجیدهای را که در ذهن و ضمیر آدمی آرمیده ، به چالش گرفته و با آن ها مبارزه میکند.
همه ما انسانها خواهان زندگانی سعادتمند و شاد هستیم. همه میخواهیم تحصیلات خوب، شغل و درآمد مناسب، روابط انسانی خرسند کننده، همسر دلخواه و فرزندان شایسته داشته باشیم، از وقت آزاد خود بهره و لذت ببریم، از کمترین دشمن و بیشترین دوستان برخوردار باشیم و.... اینها همه، آرمانها و هدفهای ما در زندگی است اما همواره این گونه نیست که جامه تحقق بپوشند و در زندگی برآورده شوند. سرشت ما مایل به بهشت است اما دریغا و دردا که دیرگاهی است از آن رانده شدهایم و به خرابآباد دنیا سقوط کردهایم[1]. هدف و مراد انسان در زندگی خرسند شدن و به خوشایند زیستن است اما روال زندگی و چرخ فلک همیشه به کام ما نمیچرخد[2]. ما در وضعیتهایی قرار میگیریم که ناخواسته ما را از مرادمان دور و و محروم میکند. در چنین وضعیتهایی است که واکنش رفتاری و هیجانی از خود نشان میدهیم و این پاسخ یا واکنش ما میتواند سالم و سازنده باشد یا ناسالم و ویرانگر.
دکترآلبرت الیس در نظریه «رفتار درمانی عقلانی – هیجانی» این اصل را پایه قرار میدهد که پاسخ و واکنش آدمی به محرّکِ اهداف دست نایافته یا آرمانهای شکست خورده، به تنهایی با رویدادهای ناکام کننده شکل نمیگیرد بلکه بیشتر، سامانه فکری – فلسفی اوست که نوع واکنش و پاسخ وی را تعیین میکند. اگر نگرش فلسفی انسان به زندگی سنجیده، خردمندانه، واقع بینانه و از سر اراده باشد[3]، واکنشش نیز سالم و سازنده خواهد بود در غیر این صورت ناسالم و ویرانگر شده، وی را دچار اختلال و نابسامانیهای روانی و رفتاری میکند. به سخن دیگر در انسان هم اندیشههای بخردانه وجود دارد و هم اندیشههای نابخردانه. اندیشه ها و باورهای نابخردانه مانعی جدی برای رسیدن او به اهداف و آرمانها است، در او تضاد و ناسازگاری ایجاد میکند، باعث درگیری او با خود و دیگران میشود و سرانجام باعث نابرخورداری از سلامت روانی میشود. اما اندیشه ها و باورهای بخردانه و سنجیده عاملی مهم برای رسیدن آدمی به آرمانهایش است، انسجام و یکپارچگی درونی را بیشتر میکند، از تضاد و درگیری با خود و دیگران میکاهد و سلامت روانی و بهنجاری رفتاری را به ارمغان می آورد. ایده محوری نظریه «رفتار درمانی عقلانیت – هیجانی» این است که هیجانها و رفتارهای ما به شدت متأثر از چگونگی اندیشیدن ما است.[4] بنابراین تغییر اندیشه راه بسیار مؤثری برای تغییر هیجان و رفتارها خواهد بود.
مدل درمانی الیس
آلبرت الیس بر این باور است که از میان انبوهی از باورهای ناسالم ، چهار باور محوری وجود دارد که هسته بسیاری از گرفتاریها و اختلالهای روانی است:
- انتظار غیرمنطقی داشتن.
- وحشتناک دیدن رویدادها.
- نابردباری و پایین بودن آستانه تحمل
- کم ارزش دانستن خود
تکیه و تأکید الیس بر اینکه گرفتاریها و نابسامانیهای هیجانی و رفتاری انسانها برآمده از نگرشها و باورهای فردی خود آنها است او را به طراحی مدلی به نام A-B-C کشانید؛ مدلی که به راحتی به آدمیان میآموزد چگونه باورها و سامانه اعتقادی و فکریشان، پاسخها و واکنشهای هیجانی را ایجاد میکند و چگونه میتوان اندیشههای خود را دگرگون کرد.
A: همان رویدادهای واقعی زندگی است که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید و گریزی از آنها نیست. این رویدادها میتواند بزرگ و مهم یا کوچک و جزئی اما آزاردهنده باشند.
:B سامانه فکری و نگرش فرد است به زندگی و رویدادهای آن. این باورها میتواند خردمندانه یا غیر خردمندانه باشند.
C: پیامدهای A و B یا واکنش هیجانی و رفتاری که نتیجه A (رویدادها) و B (باورها) است.
برای نمونه پیامد یا پاسخ رفتاری و هیجانی ویژهای چون افسردگی را در نظر بگیرید. چیزی که باعث چنین پاسخی، یعنی افسردگی (C) میشود فقط رویدادهای زندگی (A) نیست بلکه در حقیقت سامانه باورها و نگرش فرد به رویدادها (B) است که به چنین پیامدی میانجامد.
نکته مهم این است که در این مدل، رویدادها (A) به تنهایی به واکنشهای هیجانی افتادی (C) نمیانجامد بلکه این سامانه فکری (B) است که به واکنش ها میانجامد. یعنی باورهای غیر خردمندانه، به هیجانهای ناسالم و مجموعهای از رفتارهای ناسازگارانه میانجامد که سلامت روان را ناتوان میکند.
نکته مهم دیگر اینکه B یعنی سامانه فکری، باورهای فردی و نگرش آدمی به زندگی، همواره پنهان و در پس پرده است. به همین دلیل است که چه بسا بیشتر انسانها این نتیجه ناروا را میگیرند که چیزی که موجب نابسامانیها و رنجوریهای روانی میگردد فقط و فقط رویدادهای زندگی است. از نظر الیس ما آدمیان در دوران کودکی سرمشق ها و اندیشههای ناسنجیده و نابخردانهای را میآموزیم و در طول زمان از آنها اصلهای جزمی و باورهای خرافی میسازیم. اختلالها و نابسامانیهای رفتاری محصول همین اصل های جزمی، باورهای خرافی و نگرشهای نابخردانه است. انسان برای اینکه از لحاظ روانی، حال بهتر و از لحاظ رفتاری، رفتار مناسبتر داشته باشد باید بیاموزد که سامانه باورها و نگرشهای فلسفی خود را به رویدادهای زندگی بهتر و مناسبتر کند. «صرفنظر از گذشتگان و اینکه پدر و مادر و معلمتان چطور به شما کمک کردهاند که خودتان را ناراحت کنید، اکنون خودتان هستید که با ادامه دادن اندیشههای غیر واقعبینانه و نابخردانه نخستین، خودتان را ناراحت نگه میدارید. پس برای اینکه خودتان را ناراحت نکنید میتوانید باورهای خودویرانگر را بیابید و آنها را با جدیّت خنثی کنید. اگرچه فهم اینکه در آغاز چطور خودتان را روان رنجور کردهاید تا حدی سودمند است اما به ندرت شما را درمان میکند. (الیس ، ۱۴۰۰ ، ص ۸۱)
برای نمونه، یکی از اندیشهها و نگرشهای نابخردانه، از خواست فرد مبنی بر اینکه همه چیز باید متفاوت باشد برمیخیزد. الیس بر این باور است که مردم، اغلب به نادرستی، آموختهاند که آرزوها و میلهای خود را به باید و چشمداشت تبدیل کنند. بیان این باید باعث میشود که فرد احساس بدی به خود پیدا کند زیرا شرایطی را به وجود میآورد که وی را از واقعبینی منحرف میکند. همچنین باعث میشود هنگامی که انتظارها و چشمداشت های فرد برآورده نمیشوند احساس رنجش و ناراحتی کند. برای نجات فرد از این گرداب ، این بایدگرایی باید از بین برود و فرد بفهمد که همه ما در دنیایی ناقص زندگی میکنیم که برآورده شدن همه خواستهها در آن امکان پذیر نیست[5]. بدین سان در صورتی که سامانه باورها و نگرش فلسفی انسان به رویدادهای زندگی از روی چشمداشت یا متوقعانه باشد واکنشهای هیجانی و رفتاری او نیز ناسالم و ویرانگر خواهد بود.
بازگشت به خویش و احساس مسئولیت
تمام تلاش رویکرد «رفتار درمانی عقلانی- هیجانی» این است که فرد در وهلهُ نخست نگرشها و باورهای نابخردانه و غیرواقع بینانه خود را بشناسد و سپس نگرشها و باورهای بخردانه و واقع بینانه را جایگزین نماید. در این رویکرد فرد توانا میشود واکنشهای هیجانی و رفتاری سازندهتری به وضعیت ها و رویدادهای گوناگون زندگی از خود بروز دهد.
آدمی برای اینکه بتواند نگرشها و باورهای نابخردانه خود را شناسایی کند نیاز به نوعی تحلیل خود و خودکاوی، آن هم از نوع شناختی دارد و برای این کار نیاز به بازگشت به خویش و مسئولیتپذیری دارد. این نکتهای است که الیس به آن توجه کرده است. مشاور روانی در سیستم «رفتار درمانی عقلانی - هیجانی با مراجع خود همچون یک مربی و معلم رفتار میکند تا او را یاری کند که با تحلیل خود بفهمد بایدها و نبایدهایی که او را پریشان و نابسامان کرده از کدام باورهای نابخردانه سرچشمه گرفته و چگونه میتوان با آن مبارزه کرد. مشاور روانی و روان درمانگر در این رویکرد باید مراجع را به طور کامل بپذیرد و شأن و کرامت او را در نظر بگیرد و به وی یادآور شود، زیرا بنای این درمان بر پذیرش کرامت و شأن انسانها و تأکید و تکیه به این نکته است که انسان انسان است، نه فرشته و نه حیوان، فقط انسان. یک مشاور و روان درمانگر در سخن و عمل خود باید به مراجع خود بیاموزد که در هیچ شرایطی از این نکته غفلت نکرده، خود را کوچک نشمارد و انتظار بیش از حد از خود نداشته باشد.
مهم ترین کار مشاور و روان درمانگر ارجاع فرد به خویش است تا روحیه مسئولیتپذیری را در وی ایجاد کند. بدون این بازگشت به خویش و بدون مسئولیتپذیری توسط خود مراجع، درمان هرگز امکانپذیر نخواهد بود. «آگاهی از مسئولیت یعنی آگاهی از اینکه خود ما تقدیر، گرفتاریهای زندگی، احساسات و در نتیجه رنجهایمان را به وجود میآوریم. بیماری که پذیرای چنین مسئولیتی نباشد و به خاطر ناراحتیهای خود، دیگران را (چه افراد، چه سایر نیروها را) سرزنش کند برایش هیچ درمان واقعی امکانپذیر نیست» ( یالوم ، ۱۴۰0، ص ۳۱۱).
«پذیرش مسئولیت یک لحظه گذار است. آدمی دیگر خود را به عنوان چیزی که مورد تحمیل قرار گرفته باشد نمینگرد و از واسپاری بار انتخابهای خود به دیگران یا به شرایط اجتناب میکند. اگر کسی خود را مسئول بداند میتواند با آگاهی از توانایی شکل دادن به دنیای خود، به جهان پاسخ دهد و این توانایی را با واکنش به آن نشان دهد. بنابراین در طول فرایند درمان، مسئولیتپذیری ویژگی انسجام بخش دارد زیرا بیمار را توانا میسازد تا بر انزوای خود از جهان چیره شود. افزایش مسئولیتپذیری به سرچشمهای برای گسترش شایستگیهای واقعی فرد تبدیل میشو » (گرالاک، 1402، ص ۱۱۵).
بنابراین «رفتار درمانی عقلانی - هیجانی» از یک سو بر «تحلیل خود»، «خود کاوی» و «ارجاع به خود» استوار است و از سوی دیگر نقش مشاور و روان درمانگر را به یک معلم و مربی ارتقا میدهد. چنین است که بیش از آنکه یک مدل روان درمانی از نوع پزشکی باشد، یک مدل تربیتی- انسانگرا است. به همین سبب به نظر میرسد بتوانیم نظریه «رفتار درمانی عقلانی- هیجانی» را در حوزه فلسفه تعلیم و تربیت نیز گسترش دهیم. الیس میگوید: «همچنین به جنبههای تربیتی روان درمانی اعتقاد داریم، همچنان که این مهم در نظریه و شیوههای اجرای رفتار در مانی عقلانی - هیجانی دیده میشود. ما از مدل پزشکی پیروی نمیکنیم... از مدل شرطیسازی هم که روانکاوان و رفتارگراهای کلاسیک به آن معتقدند استفاده نمیکنیم .... ما دنباله رو مدل تربیتی انسانگرا هستیم که میگوید انسانها در اوایل زندگی، بیش از آنچه خودشان میدانند حق انتخاب دارند و مقدار زیادی از «شرطی شدن» آنها در اصل، خود شرطیسازی است. بنا بر این درمانگر، معلم یا حتی کتاب میتواند به انسانها کمک کند به بدیلهای سالم توجه کنند و با انتخاب تربیت دوباره و بازآموزی مشکلات هیجانی خود ساخته خود را کم کند» (الیس، 1400، ص 8)
تکنیکهای مورد استفاده
از ویژگیهای مهم «رفتار درمانی عقلانی- هیجانی» این است که از تکنیک های گوناگون بهره می گیرد از جمله:
- کمک به فرد روان رنجور برای تردید در سامانه باورها و نگرشهای نابخردانه خود: در این تکنیک به فرد روان رنجور کمک میشود تا باورهای خود ویرانگر و تحقیر کننده خود را بشناسد، آن ها را مورد تردید قرار دهد و سپس آنها را به باورهای سازنده تبدیل کند.
- تغییر نوع سخن گفتن فرد با خود: در این تکنیک به فرد کمک میشود که با خود درست، سنجیده و محترمانه سخن بگوید و در گفتوگو با خود هرگز از واژههای خود ویرانگر استفاده نکند زیرا « باورها، نگرشها، عقاید و فلسفههای انسانها شکل نجواهای درونی یا گفتوگو با خود پیدا میکند» (الیس، 1400، ص ۹).
- تصویرسازی: در این تکنیک به فرد آموخته میشود که رفتار، اندیشه و هیجان دیگران را (چه برخوردار از شخصیت مثبت باشند چه منفی) تصویرسازی نماید.
- نقش بازی کردن: در این تکنیک به فرد آموخته میشود که با بازی کردن نقش، همچون یک هنرپیشه، باورها و نگرشهای نابخردانه خود را بازشناسی بازآفرینی کنند.
همه این تکنیکها برای آن است که فرد بتواند هرچه بیشتر بر خود مدیریت نماید و زنجیره نگرشهای نابخردانه خود به رویدادهای زندگی را شناسایی و تحلیل کرده، در آنها تردید کند و سرآخر آنها را با نگرشهای بخردانه جایگزین نماید. رفتار درمانی عقلانی «هیجانی» کاربردهای فراوانی در حوزه مشاوره و رواندرمانی دارد که برخی از رایجترین آنها در درمان افسردگی، اضطراب، رفتارهای اعتیادآور، احساس خشم، تنبلی، پرخاشگری و مشکلات خواب است. شیوه درمانی دکتر الیس در واقع یک شیوه واقعگرایانه است. در این شیوه به فرد آموخته میشود که در واکنش به رویدادهای زندگی قرار نیست که خنثی باشد و هیچ احساسی نداشته باشد بلکه باید بیاموزد که از واکنش افراطی دوری کند.
نزدیکی «رفتار درمانی عقلانی- هیجانی» به فلسفه
«رفتار درمانی عقلانی- هیجانی» یک مکتب فلسفی نیست. چنان که خود آلبرت الیس نیز میگوید: «منظور ما از اصطلاح خرد ورزی، پرهیز از کمال گرایی و مطلق گرایی است. اگرچه ما نظریه خود را عقلانی و خردورزانه مینامیم ولی خردگرا نیستیم. خردگرایی میگوید خرد و نه حواس منشأ اصلی دانش است. ما چنین باوری نداریم. ما همچون بیشتر دانشمندان عصر جدید دانش را تا حد زیادی محصول و متأثر از ادراک و تفکر میدانیم اما در عین حال قائل به وابستگی دانش به حس، احساس و عمل هستیم» (الیس، ۱۴۰، ص ۹۶).
درست است که نمیتوان «رفتار درمانی عقلانی به هیجانی» را فلسفی صرف دانست زیرا این نظریه به دلیل اینکه شاخصهاو ویژگیهای علمی را حفظ کرده است همچنان در حوزه علم باقی میماند اما به خاطر تمرکز و تأکیدش بر خردورزی و نگرشهای خردمندانه، بیش از سایر مکتبهای روانشناسی و رواندرمانی به فلسفه نزدیک است. در حوزه رواندرمانی، این نظریه یک نوع روان درمانی فعال، تجربه محور اما فلسفه بنیان است. چنان که پیشتر نیز گفتیم، به دلیل نگاه تربیتی این رویکرد، حتی میتوان آن را در حوزه فلسفه تعلیم و تربیت نیز مطرح کرد. کار مهم الیس و پیروان این رویکرد این است که به شناسایی الگوهای فکری زمینهساز پریشانی توجه میدهند و این ارجاعی است به فلسفه فرد.
از سوی دیگر روش دکتر الیس، در کتاب «زندگی عاقلانه» که یکی از کتابهای خوب در زمینه خودیاری است، چنان استدلالی و فلسفی است که گویی ابتناء وی در وهله نخست بر استدلال فلسفی بوده ، سپس از روشهای تجربی و علم یاری میگیرد. برای نمونه در فصل دهم کتاب، هنگامی که «چشمداشت محبت از دیگران» را نقد میکند، بیشتر استدلالی سخن میگوید تا تجربی.
همچنین دکتر الیس و پیروان نظریهاش با روانکاوی سر ناسازگاری دارند و به جای اینکه همچون روانکاوان برای درمان اختلالهای روانی و رفتاری فقط و فقط به کندوکاو ضمیر نا آگاه فرد بپردازند، او را وادار به سنجش فعالانه سامانه باورهای فلسفی خود میکنند. این، هر چه بیشتر این نظریه را به فلسفه نزدیک میکند. « در حالی که بسیاری از شکلهای درمان نیز به وابستگی مراجع به درمانگر کمک میکنند، تحلیل کلاسیک بیگمان از بدترین روشها است و روان درمانی روانکاوانه یکی از بدترین حالتها از این نظر است ( الیس، ۱۹۶۸) .
به علاوه آلبرت الیس بیگمان از مبتکران تغییر پارادایم انقلاب شناختی در رواندرمانی و از نخستین توسعهدهندگان درمانهای شناختی - رفتاری قلمداد میشود، انقلابی که تمرکزش بر محرکهای ذهنی و درونی رفتار بود. بنابراین می توان گفت از این جهت به فلسفه نزدیک است که بر اندیشهها و باورهای غیرخردمندانه تمرکز کرده و میگوید چنین باورهای افراطی، غیرمنطقی و خشک هستند اما باورهای خردمردانه، انعطاف پذیر و غیرافراطیاند. همچنین از این جهت که این رویکرد به ارجاع و بازگشت آدمی به درون و سوبژکتیویته خود تأکید می کند دست کم به فلسفه های اگزیستانسی نزدیک است زیرا به گفته کی یر کگارد ، پدر فلسفه های اگزیستانسی « حقیقت در سوبژکتیویته است» و فلسفه همانا جست و جوی حقیقت است.
نباید فراموش کنیم که به هر روی ایده اصلی آلبرت الیس در پروراندن نظر یه « رفتار درمانی عقلانی - هیجانی» یک ایده رواقی است: « ایدئال فیلسوف رواقی، رسیدن به آرامش روان است و آن را تنها در پرتو هنر اخلاقی و به ویژه هنر دانایی ممکن میشمارد. مرد دانا که به نظم و قانون دگرگون ناشدنی طبعیت پی برده است میداند که کوشش برای دگرگون کردن آنچه بیرون از توان اوست بیهوده و نشانه نابخردی است. از این رو بر آن است که تمایلات خود را به فرمان آورد و با خود هماهنگ گرداند. هر چند چگونگی رویدادها به فرمان او نیست ولی چگونگی نگریستن و داوری دربارۀ آنها میتواند به فردان او باشد. چنین است که انسان میتواند تنها به نیروی خرد - که همانا پرتوی یا بخشی از خردی است که بر عالم فرمان میداند - به زندگانی شایسته یعنی زندگانی همراه با آرامش دست یابد » (نقیبزاده ۱۳۷۵، ص ۳).
انسان امروزی بیش از گذشته بر این نکته آگاه گردیده است که حوزههای گوناگون معرفت و شناخت بشری با همدیگر تعادل دارند. «رفتار درمانی عقلانی- هیجانی» که میتوان گفت تلاقی فلسفه و روانشناسی است با باور به اینکه «تا مردم در فلسفههای ناکام کننده خود تجدیدنظر نکنند و علیه باورهای نابخردانه خود وارد عمل نشوند تغییر نخواهند کرد» ( الیس، ۱۴۰ ، ص252) اثبات کننده این ایده است که نزدیکی و تعامل علم و فلسفه شدنی و مبارک است و باعث پرباری هر چه بیشتر علم میشود.
فهرست منابع
- الیس، آلبرت (۱۴0۰) زندگی عاقلانه، ترجمه مهرداد فیروز بخت، انتشارات رشد
- گرا لاک، آنیتا (1402)، مقاله: مسئولیتپپذیری در رویکرد رواندرمانی اگزیستانسی، ترجمه علیرضا عباسی، ماهنامه سپیده دانایی، شماره ۱۷۰ ، ص ۱۰۸ تا ۱۱۹ .
- نقیب زاده ، میر عبدالحسین (۱۳۷۵)، درآمدی به فلسفه، کتابخانه طهوری
- یا لوم، اروین (۱۴0۰) ، رواندرمانی اگزیستانسیال، ترجمه سپیده جیب، نشر نی
-Ellis Albert (1968), Is psychoanalysis Harmful?, Psychiatric Opinion, Vol 5, No 1, pp. 16-25
[1]. من مَلَک بودم و و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
[2]. ای چرخ فلک خرابی از کینه توست بیدادگری پیشه دیرینه توست / خیام
[3]. چرخ فلک را به خدایی مگیر انجم و مه را مشناس اختیار / مولوی غزل 1166
[4]. این درست همان چیزی است که مولوی هم گفته است:
ای برادر تو همان اندیشهای
مابقی تو استخوان و ریشهای
گر گُل است اندیشه تو، گُلشنی
ور بود خاری، تو هیمه گُلخَنی/ مثنوی دفتر دوم
[5]. به گفته خیام:
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون نیست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست